تبليغاتX
دل نوشته

دل نوشته

و اکنون تو با مرگ رفتی

و من اینجاتنها به این امید دم می زنم که با هر نفس قدمی به تو نزدیک می شوم

و این زندگی من هست.

+ تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 18:33 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

 

این منم تنها و حیران نیمه شب

کرده ام همراز خود مهتاب را

گویم امشب بینم آن گل را به خواب

من مگر در خواب بینم خواب را

 

 پرتو نور خیال انگیز ماه

روح را تا آسمان ها می برد

هر گجا زیبایی و لطف و صفا ست

روح عشق را به انجا می برد

 

می گشایم دست آغوشت کجاست

آه این آغوش گرم و نرم توست

این همان گیسوی پرچین و شکن

وین همان چشمان پر آزرم توست

 

این تویی می گیرمت چون جان به بر

با دل و جان می گریزم در برت

این همان دست نوازش بخش توست

وین تن از برگ گل نارک ترت

 

روز تا شب سوختم چشم انتظار

تا در آغوشت گشم شب تا سحر

درد هجرانت مرا دیوانه کرد

از دل دیوانه ام دیوانه تر

 

تا لبانت را لبانم پیدا کند

یک دو جا بر گونه ات لب می نهم

آرزو نالد که گر دستم رسد

لب بر آن لب روز تا شب می نهم

 

زیر نور ماهتاب تابناک

بوسه باران می کنم روی تو را

 

+ تاريخ سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 21:1 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

می گن توی آسمون برای هر کسی یک ستاره هست

چرا نوبت من می رسد آسمون ابری و جا نداره

چرا هر گلی که می کارم می گن اینجا کویر

چرا پرنده ی خیال من بی آشیانه و یا آشیانه اش ویرانه

و هزاران چرا که جوابش را نمی دانم

و فقط این را می دانم

سهم من از این دنیا تنهایی هست

   تنهایی

                تنهایی

                                  تنهایی

کلمه ی ساده و عجیبی هست

برای تسلی و قانع کردن قلب در جستجوی صاحبش

من و تنهایی

من و بی امیدی

من وحسرت

..........

دوستان قدیمی هستیم

دوستانی که یک روح در چند کالبد هستیم

چه کسی می گوید من بی کس هستم

نه من تنهایی را دارم

چه کسی می گویدمن بی امیدم

نه من بی امیدی را دارم

چه کسی می گوید من بی حسرتم

نه من حسرت را با خود یدک می کشم و آنچنان به او خو کرده ام که عکس نازش را در چشمان خود تجلی می کنم

من خسته ام

خسته از تکرار شب و روز ها

خسته از تلاش های بی حاصل روزانه

من خسته ام

خسته از .......

 

آه کجایی ای مرگ من

                  ای منجی تمام روز های خوش من

 

بیا 

بیا تا به همه بگویم

چون من تو را دارم غم ندارم

بیا تا به همه بگویم

تو آخرین ایستگاه تمام جاده های بی امیدی و  تنهایی و حسرت هستی که به تو منتها می شوند  

بیا تا به همه بگویم

تو اولین و آخرین رخت و خواب پر قویی هستی که می توانم در آن تمام شب و روز را بدون هیچ دغدغه و کابوس بیارامم و چهره ی نحس و تکراری شب و روز را وقتی با تو هستم نمی بینم

و تا ابد زمان و انتظار برایم معنا ندارد

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 21:20 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

می خواهم چهره ام را به دستمالی سفید فرو پوشند

می خواهم در مرگی که در من خفته هست خو کنم

می خواهم نقش ترمه ی روی تابوت باشم

می خواهم بخوابم پرواز کنم بیارامم

چون دریا نیز می میرد

مخواهم جای رخت خواب پر قویم را به سختی خاک و سنگ بدهم

نمی خواهم روی بازوان مردم همچون برگ روی آب جاری باشم

می خواهم با اشک های نازنین مادرم رودی درست شود و مادرم مرا روی آن برهاند و من همچون موسی روزی به مادرم باز گردم

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 19:11 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

بوم نقاشی زندگی ام به رنگ تنهایی ست

کوله بارم از بی کسی ست

دلم خالی ولی مملوء از درد است

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 18:55 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

آن گاه كه تو همسرت را در آغوش ميكشي

نگران تنهايي من نباش

 تو كه نباشي مرا مرگ در آغوش كشيده است

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:47 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:38 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

زیر سقف آسمان همچون مرده ای بی صدا دراز کشیده ام

خود را به پارچه ی سفیدی به سان کفن پیچانده ام

به ستاره ها خیره شده ام

ستاره ای پر نور یافته ام و آن را تو اسم نهاده ام

با او درد دل می کنم

درد هایی که قلم توان نوشتنش را ندارد

درد هایی که زبان توان گویایش را ندارد

زبان وقلمم دیگر حال حرکت را ندارند

من مرده ام دیگر توان تکلم را ندارم

و زبان جز گفتن دوستت دارم به هیچ چیز یاری ام نمی کند

چشمانم دگر سوی دیدن را ندارد

ولی من می خواهم همچنان به تو در آسمان خیره شوم

چون تو را برای تو می خواهم

تو را به غیر من به غیر نمی خواهم

فکرم دگر یارا اندیشه را ندارد

آری فلانی........

من مرده ام گریه کنی ندارم

می خواهم به ابدیت بروم

+ تاريخ دوشنبه سیزدهم تیر 1390ساعت 13:30 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

در سکوتی ماتم افزایم

در قحطی واژه به سر می برم

کسی نیست اینجا جز من و خیال تو

عطر خیالی تنت با بوی سیگارم در می آمیزد

بوی سیگار خفه ام می کند

سیگارم را خاموش می کنم

درد هایم به یادم می آید

ولی........

من با این بو و خیال شادم

من نمی خواهم جز بوی تو بوی دیگری را لمس کنم

صدای سکوتت همه ی صحن و سرای گوشم را نوازش می دهد

صدای بی تفاوتی هایت آزارم می دهد

تو را در خواب می بینم نه در خواب

با تو درد دل می کنم نه با واژه

با نگاه های سرد توکه......

خون در رگ هایم یخ می بنده

و هر بار که سردی نگاهت مانند سردی زمستان مثل سیلی بر صورتم اثر می کند بر می گردم به خویش

چشم هایم را باز می کنم و می بینم

همه جا را شب فرا گرفته

سرعت عقربه های ساعت اوج گرفته

همه در خواب

و من در فکر........

آهی از ته دل می کشم

و سیگارم را روشن می کنم

 

+ تاريخ سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:36 نويسنده سید امیر باقر موسوی |

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید به عشق نگریست

عشق سان کبوتر مضطرب است

 

دست ها را باید شست

جور دیگر باید عشق را در دست گرفت

عشق سان کبوتر مضطرب هست

آروم بگیری می پره

محکم بگیری می میره

 

چشم ها را باید شست

جور دیگر باید به عشق نگریست

عشق سان آتش است

گر نباشد خانه سرد و تاریک هست

گر نابجا باشد خانه و خانمان سوز هست

 

عشق قانون ازلی و ابدی هست

وفا قاعده قطعی اش است

عشق معمار عالم است

کسیکه عشق می کارد اشک درو می کند

با این وجود....

من عشق می ورزم زیرا می خواهم زندگی کنم

شاد باشم

چون........

مرده بودم

زنده شدم

گریه بودم

خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

+ تاريخ جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 21:20 نويسنده سید امیر باقر موسوی |